براي من هميشه سئوال بود كه خنيا و خنياگري آواز است يا نوازندگي آخر هم معلوم شد نه اين است و نه آن بل هم اينست و هم آن. از دهخدا:
خنیا.
[ خ ُ ] (اِ) سرود و ساز و نغمه باشد چه خنیاگر خواننده و سازنده و
سرودگوی را گویند و به این معنی بتقدیم «یای » حطی بر «نون » هم آمده است
. (برهان قاطع). سرود. ساز. نغمه . آهنگ . ترانه . (ناظم الاطباء). موسیقی
. (یادداشت بخط مؤلف ). رامش بود اعنی سرود و بدین سبب سرودگوی را خنیاگر گویند. (صحاح الفرس) : ز رامش جهان بانگ خنیا گرفت.
اهل اسفلالسافلين را بازگشتي نيست هر چند هماره نگاه به پشت سر دارند. باري اگر اميدي مر ايشان را شايد همانا بازگشت است دريغ كه خودآگاهي لعنتي منتشر اين جماعت پرده از رخ فريباي اين رويا به تندي ميكشد و اميد واهي ايشان به آني به يكي ديگر از حسرتهاي مدام بدل ميكند. اينگونه بهتر است: اين جماعت را اميد بازگشتي نيست اما حسرت بازگشت آري. و با تو بسيار گفتهام كه اگر اين وصف در كسي ديدي نه از اين جماعت ديدهاي كه پردهپوشي رياكارانه مر ايشان را كمينه مهارت است.
+ نوشته شده در دوازدهم آبان 1388ساعت 18:23  توسط رضا كاوه
|
شيخ پشمالدين را با رداي سبز ديدند. جواني
از سر جواني ندا درداد كه يا شيخ نه اين
است كه امروز سبزپوشان را غرضي هست؟
شيخ ريش بجنبانيد در جوان به عميقترين
حالت نگريست. جوان را روي سرخ آمد و دل در آشوب و جماعت به نگاه نكوهش بر جوان نگران.
شيخ روزي دگر بر مجلس سماع سرودن آغازيد
و به عربي ابياتي چند گفت كه ترجمان فارسي بخشي از آن چنين است:
نه اينست كه پيش از اين سبز پوش بودهايم
نه اين است كه رداي سبز را ما عزيز كرديم
آنان كه امروز رنگ سبز به تنبان دارند ديروز كجا بودند
سبزي چه بسيار كرامت كه از ما يافت
واي به روزي كه جامهدراني كنيم و جامههاي سبز به جامههاي سبزتر
بدل شود. واي بر آن روز.
چون چندي شد، شيخ را بر در سرا ديدند بيردا،
عمامه از سر ميگشود و نغمه گر كه:
ما سبز نبوديم نباشيم نگوييم، ما سبز نخواهيم نمانيم ندانيم،
ما سبز نخوانيم و ....
شيخ را مريدي خاص جسارت كرد و نزديك آمد
كه يا شيخ نه سبز از شما كرامت يافت؟ شيخ بي آنكه مريد را نظر كند گفت آنجا كه چشم
كاسه خون شود همه چيز را به رنگ سرخ بيني سبز وزرد
و سفيد و بنفش و سياه و ...
+ نوشته شده در هشتم مهر 1388ساعت 18:48  توسط رضا كاوه
|
حسرت شنيدن دوباره خنياگري بيبديل
مشكاتيان و آواز داوودي شجريان بر دلماند پس دوباره گوش
به خبر قاصدك ميسپاريم و ناله عود را سر مينهيم بهانتقام
بيرحمي روزگار.
بیداد، آستان جانان، سِرّ عشق، نوا و
دستان:
اينها هر كدام براي يك عمر زندگي بس بود
چه براي تنها چند سالي شيدايي.
روحش شاد.
+ نوشته شده در سی ام شهریور 1388ساعت 20:14  توسط رضا كاوه
|
حالت غالب همه اسفلاسافليان همين كلمه
دو حرفي است. اما كس ايشان را مغموم نديده است، عصباني و پرخاشخر شايد، خندان و
عصبي كم و بيش و حتي خندان و سرمست بسيار، اما مغموم هرگز. اين قوم چنانكه همگان
گهگاه به تجربه در عمر دفعاتي ديدهاند، تن غم به هزار لباس تزوير حجاب ميكنند و
چشم هر بيننده را دائمالايام ميفريبند. آدميان اما، اگر در پي خواندن غم از چهره
جماعت اسفلالسافلين برآيند ناكام گردند كه اين قوم هر چه نداند بركردن لباس تزوير
به كمال ميداند اما اگر در چهرهاي شاد، عصبي، پرخاشخر و يا متفكر ، احدي نشان
غم بينند بيگمان حاجت ديدن كسي از جماعت اسفل را از دفتر آمال قلم گيرد.
در ذوالفنوني اين قوم همين بس، كه بلا
ترديد از پنج خالصترين بروز احساساتي كه هر كس در زندگي تجربت كردهيكي دست كم از اين جماعت بوده در جامه تزوير،
اگر جملگي نباشند.
يا حق
+ نوشته شده در بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 17:38  توسط رضا كاوه
|
اهالي سرزمين اسفلالسافلين همهمبتلايانند.اصلاً تعريف اين قوم
به همين ابتلاست، ابتلا به سنتي ازلي. سنتي كه با آن پيش
روي خزان اين قوم هيچ بهاري نيست. ابتلا به سرزميناسفلالسافلين
همه جان آدم را در بر ميگيرد و زبان را تلخ ميسازد و نظررا
كور ميكند. مبتلا كه شدي بارگاه همه رذيلتهايي، آنقدر كه در شمارنايد.
اين مبتلايان با آنكه نامش بر زبان اينقوم از خوف آتش نيايد، نسبتي غريب دارند نسبتي كه آميخته است
با ديدن ونديدن، يقين و انكار،
كرنش و شورش، وفا و جفا و همه آنگونه كه راه ظلمتميسپرندنه حقيقت.
اين مبتلايان را نه درماني هست نه در پي
آنند. اصلاً اين ابتلا "بيدرماني" است. درد اين ابتلا نه دردي آنچنان
است كه بتوان گفت.دردي از جنس بيدردي.
+ نوشته شده در هشتم مرداد 1388ساعت 10:7  توسط رضا كاوه
|
«سرخر» را الان كمتر استفاده ميكنند اماآنها كه استفاده ميكنند بيشتر معني
مزاحم را از آن مراد ميكنند. هميشهميخواستم بدانم اين سرخر يعني چي. اخرش هم نفهميدم اما سر خر بر اساسلغتنامه:
خلاصه اما: به عربي رأسالحمار، چوبي كه
سرِ خر بدان برداشته بر كناره مزرعه خربزه گذارند. كنايه از مردم بيحيا،
مخل و برهمزن كار، گرانجان كه نه بر جاي خود در مجلس نشيند، كسي كهبي موقع به جايي بيايد و
بنشيند كه جاي او نباشد، آنكه حضور يا ورود او مانع گفتاري يا كردن كاري است، مزاحم. سرخر شدن: مزاحمشدن. مويدماغشدن .امثال: سرخر باشصاحبزر باش.
لغت پر كاربردي است، هم فحش دارد، هم ندارد؛ هم به غريبه ميشود گفت هم به آشنا. در افواه به سكون «ر» بيشتر
ميگويند اما درست آن به كسر«ر»است.
+ نوشته شده در نهم خرداد 1388ساعت 12:29  توسط رضا كاوه
|
بر بشر هر لحظه، نظر او هست و اين نظر محيط وجود بشر و نبات و
جماد است اما به غلو "نظر ناكردگان" نيز هستند؛
آنانكه ميدانند كه نظر او هميشه و همه جا و بر همه چيز هست
اما سر به طغيان ميكشند. نادانستگان را حرجي نيست اما اين قوم مستوجب اشد شدائدند.
»نظر ناكرده» رنج دوري ميداند و دوري ميگزيند. «نظرناكرده» قاعده بازي ميداند
از آن سر باز ميزند. نظر ناكرده را نسيان،رهايي است اما به دام تذكري كه آگاهي
نميآورد، گرفتار است. تذكري كه آگاهي نمياورد فرار مياورد و او را كه فرار ممكن
نيست پس اين قوم رنج دنيا به عذاب عقبي چه آسان ميخرند.
اسفل السافليان جمله نظرناكردگانند. اينقوم چون كه نسيان ندارند مبتلاياني
هستند كه از بيهوشي حين جراحيبينصيبند. رنج دوري و رنج آنچه عدم نسيان است وآگاهي نيست دنيا را به كام
اين قوم تلختر از ترياك مينمايد و جزاي وعده شده اميدشان را نااميد.
چون اين شود اين قوم هيچ ندارند جز آرزوي عدم، دريغ و هزار
دريغ از وجود.
ابتلاي بي نسياني مر اين قوم بزه پيشه را لذت دنيا برد اما
عذاب عقبي ميافزايد. دوزخ را جايي هست كه اين قوم را شايد؟
+ نوشته شده در بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 18:8  توسط رضا كاوه
|
همه زندگي اسفلالسافليان به چرايي ميگذرد. پاسخ ار يابند
نيز موجب تنزلبيشتر ميشود چرا كه اين قوم را دانستن اين جواب از نادانستنش به:
هر دو سوی جاده تو بودی. از شش جهت در محاصرهی نگاه تو بودم.
زمین خانهیمردگان بود و خورشید مادر. و من کودک تبعیدی تو، به گناه راست گفتن ازدرگاه تو دور افتاده، در
خود بانگ تو را می شنیدم، در خود بانگ تو را میشنوم و فرجام اینهمه بیداد و داد و
بازی و فراموشی و خاموشی، سهل و ساده،تو بودی و تو هستی و تو خواهی بود ای یار.
من خيلي خواننده متون داستاني و روايينبودهام؛ كوتاه و بلند و متوسط را هم از هم تشخيص نميدهم كه حالا بخواهممقايسه كنم اما داستانكهاي سروش صحت
در صفحه آخر ضميمه پنجشنبههايروزنامه
اعتماد، هوش از سرم برده است.
چيزي شبيه برخي فيلمهايي كه ميپسندم آنهم سكانس اوج فيلم،
يعني مجال داستانك روايت شاه سكانس فيلم است در چند خط.
روايتماليخوليايي
از شروع با واقعيت و سفر به ناكجاآبادها و هر بار بهدستاويزي معمولي. همه ما تاكسي سوار ميشويم، با هم صحبت ميكنيم، ساعتميپرسيم يا راديو گوش ميدهيم اما
آخرش به تفسير ماليخوليايي زندگينميرسيم.
دستبه قلم
داستان نبودهام ولي به گمانم بسيار سخت باشد كه در يك لوكيشنتكراري با اجزاي كاملاً محدود و مشخص
و در فضاي چند سطري هر بار شاهكاريخلق كني در
يك فرم. با چنين رويكردي حتي
موضوعات هم منحصر به تعداد محدود ميشوند : مرگ، عشق، زمان، تنهايي و ....
اين روايتها اصولاً سينمايي نوشته شده است اما به گمانم از
جنس نوشتههايي باشد كه تصويري شدنش اصلش را مفتضح ميكند.
راستشهميشه حين
خواندن اين داستانكها تصور ميكنم بازيگر نقش معلم فيلمگاوخوني افخمي راوي قصه است بالاخره همه چيز ماليخوليايي است ديگر.
شايد زماني سعي كنم از روي دستش بنويسم.
+ نوشته شده در یکم اسفند 1387ساعت 9:24  توسط رضا كاوه
|
برخي واژهها در زبان امروز ما جاي دارند اما معني ندارند و هر
كس بهفراخور
برداشت خود از آن استفاده ميكند. اين واژهها و معناي لغوي آنهااز دلمشغوليهاي من است
كه در موضوع «واژهها» به آنها اشاره ميكنم.
اولين اين واژگان «نسناس»است:
ما معمولاً اين كلمه را به فتح نون معادل صفات زرنگ، قالتاق (خود
قالتاق هم ماجرا دارد) ، نامرد، فريبكار،دورو و در بيشتر موارد فحشي كه بسته به
لحن گفتار بار شوخي يا جدي دارد،بكار ميبريم اما لغتنامه دهخدا و گويش مختلف اين كلمه به فتح
و كسر نون:
نسناس (به فتح نون) وهم نِسناس (به كسر نون):
]
ن َ/
ن ِ] (ع اِ) ديو مردم. (مهذب الاسماء) (منتهي
الارب) (از السامي) (انجمن آرا) (دهار) (ناظم الاطباء). غول. (ناظم الاطباء).
جانوري بودچهارچشم سرخ روي درازبالا سبزموي، در حد هندوستان، چون گوسفند
بود، اورا صيد كنند و خورند اهل هندوستان. (لغت نامه ٔاسدي) (اوبهي).
جنسي انداز خلق كه بر يك پاي ميجهند. (دهار). نوعي از حيوان كه بر يك
پاي جهد.(غياث اللغات از منتخب اللغات و كشف اللغات) (از آنندراج). صاحبحيوةالحيوان نوشته كه: نِسْناس بالكسر، نوعي از حيوان است كه
به صورت نصفآدمي باشد چنانكه يك گوش و يك دست و يك پاي دارد و به طور مردم
در عربيكلام كند... و در تواريخ بهجت العالم نوشته كه: نسناس در نواحي
عدن وعمان بسيار است و آن جانوري است مانند نصف انسان كه يك دست و
يك پا و يكچشم دارد و دست او بر سينه ٔ او باشد و به زبان عربي تكلم كند
و مردم آنجااو را صيد كرده مي خورند. (از غياث اللغات) (آنندراج). گويند
جنسي انداز خلق كه به يك پاي مي جهند. (از مهذب الاسماء) (از برهان
قاطع). ديومردم كه بر يك پاي جهند. (السامي). و به زبان عربي حرف مي
زنند. (برهانقاطع). ديو مردم يا نوعي از مردم كه يك دست و پا دارد، و في
الحديث: اًنّ حياً من عاد عصوا رسولهم فمسخهم اﷲ نسناساً، لكل واحد منهم
يد و رجل منشق واحد ينقرون كما ينقر الطائر و يرعون كما ترعي البهائم. وگويند
كه قومعاد كه ممسوخ شده بود نيست گرديد و قومي كه بر اين سرشت بالفعل
موجود استخلق علي حده [ است ] يا آنها سه جنس اند، ناس و نسناس و نسانس،
يا نسانسزنان آنها، يا نسانس گرامي قدر از نسناس است، يا آنها يأجوج و
مأجوجاست، يا قومي از بني آدم از نسل ارم بن سام، و زبان عربي دارند
و بهنامهاي عربان مي نامند و بر درخت برمي آيند و از آواز سگ مي
گريزند. ياخلقي بر صورت مردم، مگر در عوارض مخالف مردم اند و آدمي
نيستند، يا دربيشه ها بر كرانه ٔ درياي هند زندگاني مي كنند و در قديم عربان
شكار ميكردند و مي خوردند آنها را. (از منتهي الارب) (آنندراج).
حيواني است كهدر بيابان تركستان باشد منتصب القامه، الفي القد، عريض
الاظفار، و آدميرا عظيم دوست دارد، هركجا آدمي را بيند بر سر راه آيد و در
ايشان نظارههمي كند و چون يگانه از آدمي بيند ببرد، و از او گويند تخم
گيرد، پس بعدانسان از حيوان او شريف تر است كه به چندين چيز باآدمي تشبه
كرد يكي بهبالاي راست و دوم به پهناي ناخن و سوم به موي سر. (از
چهارمقاله ٔ نظاميعروضي چ معين صص14-15).خداي تعالي ذريه ٔ او را [ جديس را ] مسخ گردانيد و ايشان را
نسناسخوانند، نيم تن دارند و به يكي پاي چنان [ دوند ] كه هيچ اسبي
درنيابدشان. (از مجمل التواريخ). آنكه به شكل انسان بود ولي خوي و سرشت انساني دروي نباشد.
قوم اسفلالسافلين مشتاقترين
مردمانند به فراموشي؛ پيش از اين در مدحت نسيان چه بسيار كه گفتهام اما نسيان راز
خروش اين قوم است.
اسفلالسافليان جملگي
جيرهخواران زبانخودند. اي بسا كه «سوراخ ديوار» را بهانة گفتن سازند و فصلي مفصل در باب عشقبه سوراخ ديوار يا شكوه
از تنگي يا گشاديش به زبان ساده يا مقلق، كهن يا نوو به تفصيل بخوانند و بنگارند. اين قوم همه
يادآوريها را آنقدر ميگويند ومينويسند كه موضوع بالكل از فرط تظاهر پنهان شود.
گفتن و نوشتن بسيار، مفر
ايشان است از يادآوري به فراموشي؛ از اين روست كه بسيار و بيمهابا ميگويند و ميگويند
و ميگويند اما در گفتنِ بسيار، چيزي پنهان نميماند.
از اين رو اين قوم سري
ندارند حتي «گفتنبراي فراموشي» ايشان هم رازي ناگفته نيست زيركان اين قوم اما در گفتنپريشاني پيشه ميسازند تا
با با گلآلود كردن آب، راه تشخيص نماند. اينگونه است كه اين قوم، پريشان و متناقض ميگويند و مينويسند.
+ نوشته شده در بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 10:28  توسط رضا كاوه
|
شيريني وصف درد او نوازنده روح دردمنداني است كه درد از خود مخفي ندارند :
باز آی که چون برگ خزانم
رخ
زرديست
با یاد تو دمسازِ دل من، دم سردیست
گر
رو به تو آوردهام از روی
نیازیست
ور دردِسری میدهمت از سردردیست
در عرصه اندیشه من، با که توان گفت
سرگشته چه فریادی و خونین چه نبردیست
از راهروان سفر عشق، در این دشت
گلگونه سرشکیست اگر راهنوردیست
غمخوار بجزدردو وفادار بجزدردجزدردکه دانست که این مرد چه مردیست
«ازدردسخن گفتن و ازدردشنیدن
با مردم بیدرد، ندانی که چهدردیست»
چون جام شفق، موج زند خون به دل من
با این همه دور از تو مرا چهره زردیست
زین لاله بشکفته در دامن صحرا
هر لاله نشانِ قدمِ راهنوردیست
یا خون شهیدیست که جوشد ز دل خاک
هر جا که در آغوش صبا غنچه ورديست
+ نوشته شده در بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 20:11  توسط رضا كاوه
|
اين وبلاگ مربوط به يادداشتهاي پراكنده من است و موضوع خاصي را دنبال نميكند. اين وبلاگ راهي ارتباطي است بين من و جهان خارج در آينه دنياي مجازي اينترنت و اميدوارم نقش يك دفترچه يادداشت روزانه را بازي كند. دريافت نظرات شما ميتواند فتح بابي باشد در رفاقتهايي از جنس اين دنياي مجازي. يا حق.