تبليغاتX
حكايت نو

حكايت نو

ياداشت‌هاي پراكنده رضا كاوه

گَري تا گَري نه هر گَري

از قديم‌الايام مي‌گفتند گرها (كچل‌ها) خوش شانسند و بخت و اقبال بسيار دارند اما از آنجا كه برخي چون نگارنده آن روز كه بخت و اقبال تقسيم مي‌كردند رفته بودند براي قضاي حاجت، گري و ناگري فرقي به حالشان نمي‌كند. آنجا كه رندي خود را در جاي نابجايي جا مي‌كند و انتظار فرجي هم دارد آنكه از احوال وي خبر دارد بدين كنايه پرده از رخ نيرنگش مي‌كشد كه «گري تا گري نه هر گري».

امروزه روز بر سبيل حسادت هم هرآنجا كه ياري خار چشم شد، مي‌شود بدين مَثَل عقده‌گشايي كرد و خاطرش به كفايت مكدر نمود.

+ نوشته شده در  بیست و پنجم آذر 1388ساعت 16:35  توسط رضا كاوه  | 

مثل آباد - يك مويز و چهل قلندر

قلم‌درشتي از نيم‌صفحه آغازين يك جريده سبب شد كه مزاجمان بر اين گردد كه فصلي نو در اين ياداشت‌خانه معظم بگشاييم و نامش مَثَل‌آباد كنيم و در ان از مثل‌هايي بينگاريم كه امروزه از زبان مردم دور شده‌اند و در حال فراموشي. بي شك مهمترين مأخذ ما صندوقچه فرهنگيِ مادري است كه گنج‌ها از اين جنس پنهان دارد. پيش از اين به جمع‌آوري چندي از اين مثل‌ها همت گمارده‌ايم. شايد كه پرونده الكترونيكي‌اش را بيابيم و رونق اين فصل را سبب آوريم. مزاجمان اينچنين گشته كه برخلاف فصل واژه‌ها، اين فصل به حلاجي ذهن كنكاشگر بياراييم و كمتر از مستخرجات رسميه چون امثال و حكم مرحوم دهخدا بكار گيريم مگر سمبه‌اش پرزور باشد.

يك مويز و چهل قلندر

بهنگامي گويند كه متاعي بي‌ارزش را مدعيان، بسيار باشند. امروزه در دعواهاي فاميلي ارث و ميراث مي‌تواند پركاربرد باشد و نيز هر جا ادعاي تملك چيزي به بيش از دو نفر برسد.

+ نوشته شده در  چهارم آذر 1388ساعت 17:51  توسط رضا كاوه  | 

شيخ پشم‌الدين و حكايت

شيخ را گفتند افسانه سر كن.

شيخ نظري متأثر نمود و گفت حكايات ما، همه فسانه است.

گفتند: يكي برگو،

گفت: روزي نگاهم بر آسمان بود و در عُجب خلقتش زمين مي‌سپردم، وسوسه‌اي خناس زماني بر دِماغم گذشت: «مر اين بلند آسمان بي‌انتها را انتها كجاست؟» در دم به چاهي فرو رفتم كه هرچه سقوط كردم به انتهايش ره نمي‌بردم! گويا منادي در گوشم مي‌خواند «در شأن باري نيست كه خلق چيزي با انتها كند». چهل سال است از آن چاه بر نيامده‌ام.

+ نوشته شده در  چهارم آذر 1388ساعت 17:11  توسط رضا كاوه  | 

خنيا

براي من هميشه سئوال بود كه خنيا و خنياگري آواز است يا نوازندگي آخر هم معلوم شد نه اين است و نه آن بل هم اينست و هم آن. از دهخدا:

خنیا. [ خ ُ ] (اِ) سرود و ساز و نغمه باشد چه خنیاگر خواننده و سازنده و سرودگوی را گویند و به این معنی بتقدیم «یای » حطی بر «نون » هم آمده است . (برهان قاطع). سرود. ساز. نغمه . آهنگ . ترانه . (ناظم الاطباء). موسیقی . (یادداشت بخط مؤلف ). رامش بود اعنی سرود و بدین سبب سرودگوی را خنیاگر گویند. (صحاح الفرس) : ز رامش جهان بانگ خنیا گرفت.

خنیاگر. [ خ ُ گ َ ] (ص مرکب ) سرودگوی . سازنده . نوازنده . مغنی . آوازه خوان . (ناظم الاطباء). مطرب . (تفلیسی ) (زمخشری ) (غیاث اللغات ). قوال . (غیاث اللغات ). ساززن . خواننده . نوائی . (یادداشت بخط مؤلف )


زين پس به جاي هر دو استفاده مي‌كنيم و ايهامش را نيز هم:

چو رندي بجا در دو عالم  نديد              به خنيا خموشي همي برگزيد

+ نوشته شده در  هفدهم آبان 1388ساعت 18:20  توسط رضا كاوه  | 

بازگشت

اهل اسفل‌السافلين را بازگشتي نيست هر چند هماره نگاه به پشت سر دارند. باري اگر اميدي مر ايشان را شايد همانا بازگشت است دريغ كه خودآگاهي لعنتي منتشر اين جماعت پرده از رخ فريباي اين رويا به تندي مي‌كشد و اميد واهي ايشان به آني به يكي ديگر از حسرت‌هاي مدام بدل مي‌كند. اينگونه بهتر است: اين جماعت را اميد بازگشتي نيست اما حسرت بازگشت آري. و با تو بسيار گفته‌ام كه اگر اين  وصف در كسي ديدي نه از اين جماعت ديده‌اي كه پرده‌پوشي رياكارانه مر ايشان را كمينه مهارت است.

+ نوشته شده در  دوازدهم آبان 1388ساعت 18:23  توسط رضا كاوه  | 

يكي از اون وقت‌ها

گاهي وقت‌ها اگر چيزي بگويي يا بنويسي حتماً پشيمون مي‌شي. الان يكي از اون وقت‌هاست براي من. پس خموش.

+ نوشته شده در  سی ام مهر 1388ساعت 15:5  توسط رضا كاوه  | 

شيخ پشم‌الدين و رداي سبز

شيخ پشم‌الدين را با رداي سبز ديدند. جواني از سر جواني ندا در داد كه يا شيخ نه اين است كه امروز سبزپوشان را غرضي هست؟

شيخ ريش بجنبانيد در جوان به عميق‌ترين حالت نگريست. جوان را روي سرخ آمد و دل در آشوب و جماعت به نگاه نكوهش بر جوان نگران.

شيخ روزي دگر بر مجلس سماع سرودن آغازيد و به عربي ابياتي چند گفت كه ترجمان فارسي بخشي از آن چنين است:

نه اينست كه  پيش از اين سبز پوش بوده‌ايم

نه اين است كه رداي سبز را ما عزيز كرديم

آنان كه امروز رنگ سبز به تنبان دارند ديروز كجا بودند

سبزي چه بسيار كرامت كه از ما يافت

واي به روزي كه جامه‌دراني كنيم و جامه‌هاي سبز به جامه‌هاي سبز‌تر بدل شود. واي بر آن روز.

 

چون چندي شد، شيخ را بر در سرا ديدند بي‌ردا، عمامه از سر مي‌گشود و نغمه گر كه:

ما سبز نبوديم نباشيم نگوييم، ما سبز نخواهيم نمانيم ندانيم، ما سبز نخوانيم و ....

شيخ را مريدي خاص جسارت كرد و نزديك آمد كه يا شيخ نه سبز از شما كرامت يافت؟ شيخ بي آنكه مريد را نظر كند گفت آنجا كه چشم كاسه خون شود همه چيز را به رنگ سرخ بيني سبز و زرد و سفيد و بنفش و سياه و ...

 

+ نوشته شده در  هشتم مهر 1388ساعت 18:48  توسط رضا كاوه  | 

يادداشت‌‌هاي خودكشي-3

من به هيچ وجه رواني نبوده و نيستم.

من عاشق زندگي هستم و اصلاً از زندگي خسته نشده‌ام.

من حوصله‌ام از هيچ چيز و هيچ كس سرنرفته.

به نظر من دنيا چيزهاي دوست داشتني زيادي دارد.

به نظر من زندگي در اين دنيا اصلاً چيز بي‌معني و مسخره‌اي نيست.

همه مشكلات زندگي گذرا هستند و بعد از هر سختي راحتي هست.

من با شور و شعف به استقبال همه تجربه‌هاي زندگي مي‌روم.

...

من به خاطر همه اين حرف‌هاي مزخرف خودكشي مي‌كنم.

+ نوشته شده در  چهارم مهر 1388ساعت 20:0  توسط رضا كاوه  | 

قاصدك رفت

حسرت شنيدن دوباره خنياگري بي‌بديل مشكاتيان و آواز داوودي شجريان بر دل ماند پس دوباره گوش به خبر قاصدك مي‌سپاريم و ناله عود را سر مي‌نهيم به انتقام بي‌رحمي روزگار.

بیداد، آستان جانان، سِرّ عشق، نوا و دستان:

اينها هر كدام براي يك عمر زندگي بس بود چه براي تنها چند سالي شيدايي.

 

 

روحش شاد.


+ نوشته شده در  سی ام شهریور 1388ساعت 20:14  توسط رضا كاوه  | 

غم

حالت غالب همه اسفل‌اسافليان همين كلمه دو حرفي است. اما كس ايشان را مغموم نديده است، عصباني و پرخاشخر شايد، خندان و عصبي كم و بيش و حتي خندان و سرمست بسيار، اما مغموم هرگز. اين قوم چنانكه همگان گهگاه به تجربه در عمر دفعاتي ديده‌اند، تن غم به هزار لباس تزوير حجاب مي‌كنند و چشم هر بيننده را دائم‌الايام مي‌فريبند. آدميان اما، اگر در پي خواندن غم از چهره جماعت اسفل‌السافلين برآيند ناكام گردند كه اين قوم هر چه نداند بركردن لباس تزوير به كمال مي‌داند اما اگر در چهره‌اي‌ شاد، عصبي، پرخاشخر و يا متفكر ، احدي نشان غم بينند بي‌گمان حاجت ديدن كسي از جماعت اسفل را از دفتر آمال قلم گيرد.

در ذوالفنوني اين قوم همين بس، كه بلا ترديد از پنج خالص‌ترين بروز احساساتي كه هر كس در زندگي تجربت كرده  يكي دست كم از اين جماعت بوده در جامه تزوير، اگر جملگي نباشند.

يا حق

+ نوشته شده در  بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 17:38  توسط رضا كاوه  | 

ابتلاء

اهالي سرزمين اسفل‌السافلين همه مبتلايانند. اصلاً تعريف اين قوم به همين ابتلاست، ابتلا به سنتي ازلي. سنتي كه با آن پيش روي خزان اين قوم هيچ بهاري نيست. ابتلا به سرزمين اسفل‌السافلين همه جان آدم را در بر مي‌گيرد و زبان را تلخ مي‌سازد و نظر را كور مي‌كند. مبتلا كه شدي بارگاه همه رذيلت‌هايي، آنقدر كه در شمار نايد.

اين مبتلايان با آنكه نامش بر زبان اين قوم از خوف آتش نيايد، نسبتي غريب دارند نسبتي كه آميخته است با ديدن و نديدن، يقين و انكار، كرنش و شورش، وفا و جفا و همه آنگونه كه راه ظلمت مي‌سپرند نه حقيقت.

اين مبتلايان را نه درماني هست نه در پي آنند. اصلاً اين ابتلا "بي‌درماني‌" است. درد اين ابتلا نه دردي آنچنان است كه بتوان گفت. دردي از جنس بي‌دردي.

+ نوشته شده در  هشتم مرداد 1388ساعت 10:7  توسط رضا كاوه  | 

يادداشت‌‌هاي خودكشي -2

بس است اين بازي بچگانه كه «من مي‌روم و تو بمان» اينك «تو بمان تا من بروم.»
+ نوشته شده در  سی و یکم تیر 1388ساعت 21:58  توسط رضا كاوه  | 

دريغ!

به جانم تلخي شيرين يادش يادگار است.

+ نوشته شده در  سی و یکم تیر 1388ساعت 21:55  توسط رضا كاوه  | 

خون جوانان ميهن

جزاي هيچ جرمي ريختن خون جوانان ميهن نيست

+ نوشته شده در  یکم تیر 1388ساعت 10:5  توسط رضا كاوه  | 

سرخر

«سرخر» را الان كمتر استفاده مي‌كنند اما آنها كه استفاده مي‌كنند بيشتر معني مزاحم را از آن مراد مي‌كنند. هميشه مي‌خواستم بدانم اين سرخر يعني چي. اخرش هم نفهميدم اما سر خر بر اساس لغت‌نامه:

«سرخر» بر اساس لغت‌نامه

خلاصه اما: به عربي رأس‌الحمار، چوبي كه سرِ خر بدان برداشته بر كناره مزرعه خربزه  گذارند. كنايه از مردم بي‌حيا، مخل و برهمزن كار، گرانجان كه نه بر جاي خود در مجلس نشيند، كسي كه بي موقع به جايي بيايد و بنشيند كه جاي او نباشد، آنكه حضور يا ورود او مانع گفتاري يا كردن كاري است، مزاحم.
سرخر شدن:
مزاحم
شدن. موي دماغ شدن
.
امثال : سرخر باش صاحب زر باش.

لغت پر كاربردي است، هم فحش دارد، هم ندارد؛ هم به غريبه مي‌شود گفت هم به آشنا.
در افواه به سكون «ر» بيشتر مي‌گويند اما درست آن به كسر «ر» است.

 

+ نوشته شده در  نهم خرداد 1388ساعت 12:29  توسط رضا كاوه  | 

ایرانیان "ابرمرد"

من خزعبلات وطن‌پرستانه (به معني ايران پرستانه) را حقير مي‌شمارم اما جماعت ميهن‌پرست را كاش نظري بر جمله اين عرب غربي مزاج بود:

البرادعی: نمی گویم ایرانیان "ابرمرد" هستند، اما...

 اين اصرار انكاري حتي براي من شيرين است.

+ نوشته شده در  چهارم خرداد 1388ساعت 12:14  توسط رضا كاوه  | 

نظر ناكرده

بر بشر هر لحظه، نظر او هست و اين نظر محيط وجود بشر و نبات و جماد است اما به غلو "نظر ناكردگان" نيز هستند؛

آنانكه مي‌دانند كه نظر او هميشه و همه جا و بر همه چيز هست اما سر به طغيان مي‌كشند. نادانستگان را حرجي نيست اما اين قوم مستوجب اشد شدائدند.

»نظر ناكرده» رنج دوري مي‌داند و دوري مي‌گزيند. «نظر ناكرده» قاعده بازي مي‌داند از آن سر باز مي‌زند. نظر ناكرده را نسيان، رهايي است اما به دام تذكري كه آگاهي نمي‌آورد، گرفتار است. تذكري كه آگاهي نمي‌اورد فرار مي‌اورد و او را كه فرار ممكن نيست پس اين قوم رنج دنيا به عذاب عقبي چه آسان مي‌خرند.

اسفل السافليان جمله نظرناكردگانند. اين قوم چون كه نسيان ندارند مبتلاياني هستند كه از بيهوشي حين جراحي بي‌نصيبند. رنج دوري و رنج آنچه عدم نسيان است وآگاهي نيست دنيا را به كام اين قوم تلخ‌تر از ترياك مي‌نمايد و جزاي وعده شده اميدشان را نااميد.

چون اين شود اين قوم هيچ ندارند جز آرزوي عدم، دريغ و هزار دريغ از وجود.

ابتلاي بي نسياني مر اين قوم بزه پيشه را لذت دنيا برد اما عذاب عقبي مي‌افزايد. دوزخ را جايي هست كه اين قوم را شايد؟

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 18:8  توسط رضا كاوه  | 

هياهو

شيخ عارف چه نغز در تفسير سوره حمد گفته بود:

»عالم، پر هياهوست«


اين كرد با ما آنچه بايد.

 

+ نوشته شده در  هجدهم فروردین 1388ساعت 16:7  توسط رضا كاوه  | 

جواب

همه زندگي اسفل‌السافليان به چرايي مي‌گذرد. پاسخ ار يابند نيز موجب تنزل بيشتر مي‌شود چرا كه اين قوم را دانستن اين جواب از نادانستنش به:

هر دو سوی جاده تو بودی. از شش جهت در محاصره‌ی نگاه تو بودم. زمین خانه‌ی مردگان بود و خورشید مادر. و من کودک تبعیدی تو، به گناه راست گفتن از درگاه تو دور افتاده، در خود بانگ تو را می شنیدم، در خود بانگ تو را می شنوم و فرجام اینهمه بیداد و داد و بازی و فراموشی و خاموشی، سهل و ساده، تو بودی و تو هستی و تو خواهی بود ای یار.

(از پيشواي نادانسته قوم اسفل‌السافلين، يوسفعلي ميرشكاك)

 

+ نوشته شده در  دوازدهم اسفند 1387ساعت 9:59  توسط رضا كاوه  | 

داستانك‌هاي سروش صحت

من خيلي خواننده متون داستاني و روايي نبوده‌ام؛ كوتاه و بلند و متوسط را هم از هم تشخيص نمي‌دهم كه حالا بخواهم مقايسه كنم اما داستانك‌هاي سروش صحت در صفحه آخر ضميمه پنجشنبه‌هاي روزنامه اعتماد، هوش از سرم برده است.

چيزي شبيه برخي فيلم‌هايي كه مي‌پسندم آنهم سكانس اوج فيلم، يعني مجال داستانك روايت شاه سكانس فيلم است در چند خط.

روايت ماليخوليايي از شروع با واقعيت و سفر به ناكجاآباد‌ها و هر بار به دستاويزي معمولي. همه ما تاكسي سوار مي‌شويم، با هم صحبت مي‌كنيم، ساعت مي‌پرسيم يا راديو گوش مي‌دهيم اما آخرش به تفسير ماليخوليايي زندگي نمي‌رسيم.

دست به قلم داستان نبوده‌ام ولي به گمانم بسيار سخت باشد كه در يك لوكيشن تكراري با اجزاي كاملاً محدود و مشخص و در فضاي چند سطري هر بار شاهكاري خلق كني در يك فرم. با چنين رويكردي حتي موضوعات هم منحصر به تعداد محدود مي‌شوند : مرگ، عشق، زمان، تنهايي و ....

اين روايت‌ها اصولاً سينمايي نوشته شده است اما به گمانم از جنس نوشته‌هايي باشد كه تصويري شدنش اصلش را مفتضح مي‌كند.

راستش هميشه حين خواندن اين داستانك‌ها تصور مي‌كنم بازيگر نقش معلم فيلم گاوخوني افخمي راوي قصه است بالاخره همه چيز ماليخوليايي است ديگر.

شايد زماني سعي كنم از روي دستش بنويسم.


+ نوشته شده در  یکم اسفند 1387ساعت 9:24  توسط رضا كاوه  |