از قديمالايام ميگفتند گرها (كچلها) خوش شانسند و بخت و اقبال بسيار دارند اما از آنجا كه برخي چون نگارنده آن روز كه بخت و اقبال تقسيم ميكردند رفته بودند براي قضاي حاجت، گري و ناگري فرقي به حالشان نميكند. آنجا كه رندي خود را در جاي نابجايي جا ميكند و انتظار فرجي هم دارد آنكه از احوال وي خبر دارد بدين كنايه پرده از رخ نيرنگش ميكشد كه «گري تا گري نه هر گري».
امروزه روز بر سبيل حسادت هم هرآنجا كه ياري خار چشم شد، ميشود بدين مَثَل عقدهگشايي كرد و خاطرش به كفايت مكدر نمود.
+ نوشته شده در بیست و پنجم آذر 1388ساعت 16:35  توسط رضا كاوه
|
قلمدرشتي از نيمصفحه آغازين يك جريده سبب شد كه مزاجمان بر اين گردد كه فصلي نو در اين ياداشتخانه معظم بگشاييم و نامش مَثَلآباد كنيم و در ان از مثلهايي بينگاريم كه امروزه از زبان مردم دور شدهاند و در حال فراموشي.
بي شك مهمترين مأخذ ما صندوقچه فرهنگيِ مادري است كه گنجها از اين جنس
پنهان دارد. پيش از اين به جمعآوري چندي از اين مثلها همت گماردهايم.
شايد كه پرونده الكترونيكياش را بيابيم و رونق اين فصل را سبب آوريم. مزاجمان اينچنين گشته كه برخلاف فصل واژهها، اين فصل به حلاجي ذهن كنكاشگر بياراييم و كمتر از مستخرجات رسميه چون امثال و حكم مرحوم دهخدا بكار گيريم مگر سمبهاش پرزور باشد.
يك مويز و چهل قلندر
بهنگامي گويند كه متاعي بيارزش را مدعيان، بسيار باشند. امروزه در دعواهاي فاميلي ارث و ميراث ميتواند پركاربرد باشد و نيز هر جا ادعاي تملك چيزي به بيش از دو نفر برسد.
+ نوشته شده در چهارم آذر 1388ساعت 17:51  توسط رضا كاوه
|
شيخ نظري متأثر نمود و گفت حكايات ما، همه فسانه است.
گفتند: يكي برگو،
گفت: روزي نگاهم بر آسمان بود و در عُجب خلقتش زمين ميسپردم، وسوسهاي خناس زماني بر دِماغم گذشت: «مر اين بلند آسمان بيانتها را انتها كجاست؟» در دم به چاهي فرو رفتم كه هرچه سقوط كردم به انتهايش ره نميبردم! گويا منادي در گوشم ميخواند «در شأن باري نيست كه خلق چيزي با انتها كند». چهل سال است از آن چاه بر نيامدهام.
+ نوشته شده در چهارم آذر 1388ساعت 17:11  توسط رضا كاوه
|
براي من هميشه سئوال بود كه خنيا و خنياگري آواز است يا نوازندگي آخر هم معلوم شد نه اين است و نه آن بل هم اينست و هم آن. از دهخدا:
خنیا.
[ خ ُ ] (اِ) سرود و ساز و نغمه باشد چه خنیاگر خواننده و سازنده و
سرودگوی را گویند و به این معنی بتقدیم «یای » حطی بر «نون » هم آمده است
. (برهان قاطع). سرود. ساز. نغمه . آهنگ . ترانه . (ناظم الاطباء). موسیقی
. (یادداشت بخط مؤلف ). رامش بود اعنی سرود و بدین سبب سرودگوی را خنیاگر گویند. (صحاح الفرس) : ز رامش جهان بانگ خنیا گرفت.
اهل اسفلالسافلين را بازگشتي نيست هر چند هماره نگاه به پشت سر دارند. باري اگر اميدي مر ايشان را شايد همانا بازگشت است دريغ كه خودآگاهي لعنتي منتشر اين جماعت پرده از رخ فريباي اين رويا به تندي ميكشد و اميد واهي ايشان به آني به يكي ديگر از حسرتهاي مدام بدل ميكند. اينگونه بهتر است: اين جماعت را اميد بازگشتي نيست اما حسرت بازگشت آري. و با تو بسيار گفتهام كه اگر اين وصف در كسي ديدي نه از اين جماعت ديدهاي كه پردهپوشي رياكارانه مر ايشان را كمينه مهارت است.
+ نوشته شده در دوازدهم آبان 1388ساعت 18:23  توسط رضا كاوه
|
شيخ پشمالدين را با رداي سبز ديدند. جواني
از سر جواني ندا درداد كه يا شيخ نه اين
است كه امروز سبزپوشان را غرضي هست؟
شيخ ريش بجنبانيد در جوان به عميقترين
حالت نگريست. جوان را روي سرخ آمد و دل در آشوب و جماعت به نگاه نكوهش بر جوان نگران.
شيخ روزي دگر بر مجلس سماع سرودن آغازيد
و به عربي ابياتي چند گفت كه ترجمان فارسي بخشي از آن چنين است:
نه اينست كه پيش از اين سبز پوش بودهايم
نه اين است كه رداي سبز را ما عزيز كرديم
آنان كه امروز رنگ سبز به تنبان دارند ديروز كجا بودند
سبزي چه بسيار كرامت كه از ما يافت
واي به روزي كه جامهدراني كنيم و جامههاي سبز به جامههاي سبزتر
بدل شود. واي بر آن روز.
چون چندي شد، شيخ را بر در سرا ديدند بيردا،
عمامه از سر ميگشود و نغمه گر كه:
ما سبز نبوديم نباشيم نگوييم، ما سبز نخواهيم نمانيم ندانيم،
ما سبز نخوانيم و ....
شيخ را مريدي خاص جسارت كرد و نزديك آمد
كه يا شيخ نه سبز از شما كرامت يافت؟ شيخ بي آنكه مريد را نظر كند گفت آنجا كه چشم
كاسه خون شود همه چيز را به رنگ سرخ بيني سبز وزرد
و سفيد و بنفش و سياه و ...
+ نوشته شده در هشتم مهر 1388ساعت 18:48  توسط رضا كاوه
|
حسرت شنيدن دوباره خنياگري بيبديل
مشكاتيان و آواز داوودي شجريان بر دلماند پس دوباره گوش
به خبر قاصدك ميسپاريم و ناله عود را سر مينهيم بهانتقام
بيرحمي روزگار.
بیداد، آستان جانان، سِرّ عشق، نوا و
دستان:
اينها هر كدام براي يك عمر زندگي بس بود
چه براي تنها چند سالي شيدايي.
روحش شاد.
+ نوشته شده در سی ام شهریور 1388ساعت 20:14  توسط رضا كاوه
|
حالت غالب همه اسفلاسافليان همين كلمه
دو حرفي است. اما كس ايشان را مغموم نديده است، عصباني و پرخاشخر شايد، خندان و
عصبي كم و بيش و حتي خندان و سرمست بسيار، اما مغموم هرگز. اين قوم چنانكه همگان
گهگاه به تجربه در عمر دفعاتي ديدهاند، تن غم به هزار لباس تزوير حجاب ميكنند و
چشم هر بيننده را دائمالايام ميفريبند. آدميان اما، اگر در پي خواندن غم از چهره
جماعت اسفلالسافلين برآيند ناكام گردند كه اين قوم هر چه نداند بركردن لباس تزوير
به كمال ميداند اما اگر در چهرهاي شاد، عصبي، پرخاشخر و يا متفكر ، احدي نشان
غم بينند بيگمان حاجت ديدن كسي از جماعت اسفل را از دفتر آمال قلم گيرد.
در ذوالفنوني اين قوم همين بس، كه بلا
ترديد از پنج خالصترين بروز احساساتي كه هر كس در زندگي تجربت كردهيكي دست كم از اين جماعت بوده در جامه تزوير،
اگر جملگي نباشند.
يا حق
+ نوشته شده در بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 17:38  توسط رضا كاوه
|
اهالي سرزمين اسفلالسافلين همهمبتلايانند.اصلاً تعريف اين قوم
به همين ابتلاست، ابتلا به سنتي ازلي. سنتي كه با آن پيش
روي خزان اين قوم هيچ بهاري نيست. ابتلا به سرزميناسفلالسافلين
همه جان آدم را در بر ميگيرد و زبان را تلخ ميسازد و نظررا
كور ميكند. مبتلا كه شدي بارگاه همه رذيلتهايي، آنقدر كه در شمارنايد.
اين مبتلايان با آنكه نامش بر زبان اينقوم از خوف آتش نيايد، نسبتي غريب دارند نسبتي كه آميخته است
با ديدن ونديدن، يقين و انكار،
كرنش و شورش، وفا و جفا و همه آنگونه كه راه ظلمتميسپرندنه حقيقت.
اين مبتلايان را نه درماني هست نه در پي
آنند. اصلاً اين ابتلا "بيدرماني" است. درد اين ابتلا نه دردي آنچنان
است كه بتوان گفت.دردي از جنس بيدردي.
+ نوشته شده در هشتم مرداد 1388ساعت 10:7  توسط رضا كاوه
|
«سرخر» را الان كمتر استفاده ميكنند اماآنها كه استفاده ميكنند بيشتر معني
مزاحم را از آن مراد ميكنند. هميشهميخواستم بدانم اين سرخر يعني چي. اخرش هم نفهميدم اما سر خر بر اساسلغتنامه:
خلاصه اما: به عربي رأسالحمار، چوبي كه
سرِ خر بدان برداشته بر كناره مزرعه خربزه گذارند. كنايه از مردم بيحيا،
مخل و برهمزن كار، گرانجان كه نه بر جاي خود در مجلس نشيند، كسي كهبي موقع به جايي بيايد و
بنشيند كه جاي او نباشد، آنكه حضور يا ورود او مانع گفتاري يا كردن كاري است، مزاحم. سرخر شدن: مزاحمشدن. مويدماغشدن .امثال: سرخر باشصاحبزر باش.
لغت پر كاربردي است، هم فحش دارد، هم ندارد؛ هم به غريبه ميشود گفت هم به آشنا. در افواه به سكون «ر» بيشتر
ميگويند اما درست آن به كسر«ر»است.
+ نوشته شده در نهم خرداد 1388ساعت 12:29  توسط رضا كاوه
|
بر بشر هر لحظه، نظر او هست و اين نظر محيط وجود بشر و نبات و
جماد است اما به غلو "نظر ناكردگان" نيز هستند؛
آنانكه ميدانند كه نظر او هميشه و همه جا و بر همه چيز هست
اما سر به طغيان ميكشند. نادانستگان را حرجي نيست اما اين قوم مستوجب اشد شدائدند.
»نظر ناكرده» رنج دوري ميداند و دوري ميگزيند. «نظرناكرده» قاعده بازي ميداند
از آن سر باز ميزند. نظر ناكرده را نسيان،رهايي است اما به دام تذكري كه آگاهي
نميآورد، گرفتار است. تذكري كه آگاهي نمياورد فرار مياورد و او را كه فرار ممكن
نيست پس اين قوم رنج دنيا به عذاب عقبي چه آسان ميخرند.
اسفل السافليان جمله نظرناكردگانند. اينقوم چون كه نسيان ندارند مبتلاياني
هستند كه از بيهوشي حين جراحيبينصيبند. رنج دوري و رنج آنچه عدم نسيان است وآگاهي نيست دنيا را به كام
اين قوم تلختر از ترياك مينمايد و جزاي وعده شده اميدشان را نااميد.
چون اين شود اين قوم هيچ ندارند جز آرزوي عدم، دريغ و هزار
دريغ از وجود.
ابتلاي بي نسياني مر اين قوم بزه پيشه را لذت دنيا برد اما
عذاب عقبي ميافزايد. دوزخ را جايي هست كه اين قوم را شايد؟
+ نوشته شده در بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 18:8  توسط رضا كاوه
|
همه زندگي اسفلالسافليان به چرايي ميگذرد. پاسخ ار يابند
نيز موجب تنزلبيشتر ميشود چرا كه اين قوم را دانستن اين جواب از نادانستنش به:
هر دو سوی جاده تو بودی. از شش جهت در محاصرهی نگاه تو بودم.
زمین خانهیمردگان بود و خورشید مادر. و من کودک تبعیدی تو، به گناه راست گفتن ازدرگاه تو دور افتاده، در
خود بانگ تو را می شنیدم، در خود بانگ تو را میشنوم و فرجام اینهمه بیداد و داد و
بازی و فراموشی و خاموشی، سهل و ساده،تو بودی و تو هستی و تو خواهی بود ای یار.
من خيلي خواننده متون داستاني و روايينبودهام؛ كوتاه و بلند و متوسط را هم از هم تشخيص نميدهم كه حالا بخواهممقايسه كنم اما داستانكهاي سروش صحت
در صفحه آخر ضميمه پنجشنبههايروزنامه
اعتماد، هوش از سرم برده است.
چيزي شبيه برخي فيلمهايي كه ميپسندم آنهم سكانس اوج فيلم،
يعني مجال داستانك روايت شاه سكانس فيلم است در چند خط.
روايتماليخوليايي
از شروع با واقعيت و سفر به ناكجاآبادها و هر بار بهدستاويزي معمولي. همه ما تاكسي سوار ميشويم، با هم صحبت ميكنيم، ساعتميپرسيم يا راديو گوش ميدهيم اما
آخرش به تفسير ماليخوليايي زندگينميرسيم.
دستبه قلم
داستان نبودهام ولي به گمانم بسيار سخت باشد كه در يك لوكيشنتكراري با اجزاي كاملاً محدود و مشخص
و در فضاي چند سطري هر بار شاهكاريخلق كني در
يك فرم. با چنين رويكردي حتي
موضوعات هم منحصر به تعداد محدود ميشوند : مرگ، عشق، زمان، تنهايي و ....
اين روايتها اصولاً سينمايي نوشته شده است اما به گمانم از
جنس نوشتههايي باشد كه تصويري شدنش اصلش را مفتضح ميكند.
راستشهميشه حين
خواندن اين داستانكها تصور ميكنم بازيگر نقش معلم فيلمگاوخوني افخمي راوي قصه است بالاخره همه چيز ماليخوليايي است ديگر.
شايد زماني سعي كنم از روي دستش بنويسم.
+ نوشته شده در یکم اسفند 1387ساعت 9:24  توسط رضا كاوه
|
اين وبلاگ مربوط به يادداشتهاي پراكنده من است و موضوع خاصي را دنبال نميكند. اين وبلاگ راهي ارتباطي است بين من و جهان خارج در آينه دنياي مجازي اينترنت و اميدوارم نقش يك دفترچه يادداشت روزانه را بازي كند. دريافت نظرات شما ميتواند فتح بابي باشد در رفاقتهايي از جنس اين دنياي مجازي. يا حق.