تبليغاتX
حكايت نو

حكايت نو

ياداشت‌هاي پراكنده رضا كاوه

خنيا

براي من هميشه سئوال بود كه خنيا و خنياگري آواز است يا نوازندگي آخر هم معلوم شد نه اين است و نه آن بل هم اينست و هم آن. از دهخدا:

خنیا. [ خ ُ ] (اِ) سرود و ساز و نغمه باشد چه خنیاگر خواننده و سازنده و سرودگوی را گویند و به این معنی بتقدیم «یای » حطی بر «نون » هم آمده است . (برهان قاطع). سرود. ساز. نغمه . آهنگ . ترانه . (ناظم الاطباء). موسیقی . (یادداشت بخط مؤلف ). رامش بود اعنی سرود و بدین سبب سرودگوی را خنیاگر گویند. (صحاح الفرس) : ز رامش جهان بانگ خنیا گرفت.

خنیاگر. [ خ ُ گ َ ] (ص مرکب ) سرودگوی . سازنده . نوازنده . مغنی . آوازه خوان . (ناظم الاطباء). مطرب . (تفلیسی ) (زمخشری ) (غیاث اللغات ). قوال . (غیاث اللغات ). ساززن . خواننده . نوائی . (یادداشت بخط مؤلف )


زين پس به جاي هر دو استفاده مي‌كنيم و ايهامش را نيز هم:

چو رندي بجا در دو عالم  نديد              به خنيا خموشي همي برگزيد

+ نوشته شده در  هفدهم آبان 1388ساعت 18:20  توسط رضا كاوه  | 

بازگشت

اهل اسفل‌السافلين را بازگشتي نيست هر چند هماره نگاه به پشت سر دارند. باري اگر اميدي مر ايشان را شايد همانا بازگشت است دريغ كه خودآگاهي لعنتي منتشر اين جماعت پرده از رخ فريباي اين رويا به تندي مي‌كشد و اميد واهي ايشان به آني به يكي ديگر از حسرت‌هاي مدام بدل مي‌كند. اينگونه بهتر است: اين جماعت را اميد بازگشتي نيست اما حسرت بازگشت آري. و با تو بسيار گفته‌ام كه اگر اين  وصف در كسي ديدي نه از اين جماعت ديده‌اي كه پرده‌پوشي رياكارانه مر ايشان را كمينه مهارت است.

+ نوشته شده در  دوازدهم آبان 1388ساعت 18:23  توسط رضا كاوه  | 

يكي از اون وقت‌ها

گاهي وقت‌ها اگر چيزي بگويي يا بنويسي حتماً پشيمون مي‌شي. الان يكي از اون وقت‌هاست براي من. پس خموش.

+ نوشته شده در  سی ام مهر 1388ساعت 15:5  توسط رضا كاوه  | 

شيخ پشم‌الدين و رداي سبز

شيخ پشم‌الدين را با رداي سبز ديدند. جواني از سر جواني ندا در داد كه يا شيخ نه اين است كه امروز سبزپوشان را غرضي هست؟

شيخ ريش بجنبانيد در جوان به عميق‌ترين حالت نگريست. جوان را روي سرخ آمد و دل در آشوب و جماعت به نگاه نكوهش بر جوان نگران.

شيخ روزي دگر بر مجلس سماع سرودن آغازيد و به عربي ابياتي چند گفت كه ترجمان فارسي بخشي از آن چنين است:

نه اينست كه  پيش از اين سبز پوش بوده‌ايم

نه اين است كه رداي سبز را ما عزيز كرديم

آنان كه امروز رنگ سبز به تنبان دارند ديروز كجا بودند

سبزي چه بسيار كرامت كه از ما يافت

واي به روزي كه جامه‌دراني كنيم و جامه‌هاي سبز به جامه‌هاي سبز‌تر بدل شود. واي بر آن روز.

 

چون چندي شد، شيخ را بر در سرا ديدند بي‌ردا، عمامه از سر مي‌گشود و نغمه گر كه:

ما سبز نبوديم نباشيم نگوييم، ما سبز نخواهيم نمانيم ندانيم، ما سبز نخوانيم و ....

شيخ را مريدي خاص جسارت كرد و نزديك آمد كه يا شيخ نه سبز از شما كرامت يافت؟ شيخ بي آنكه مريد را نظر كند گفت آنجا كه چشم كاسه خون شود همه چيز را به رنگ سرخ بيني سبز و زرد و سفيد و بنفش و سياه و ...

 

+ نوشته شده در  هشتم مهر 1388ساعت 18:48  توسط رضا كاوه  | 

يادداشت‌‌هاي خودكشي-3

من به هيچ وجه رواني نبوده و نيستم.

من عاشق زندگي هستم و اصلاً از زندگي خسته نشده‌ام.

من حوصله‌ام از هيچ چيز و هيچ كس سرنرفته.

به نظر من دنيا چيزهاي دوست داشتني زيادي دارد.

به نظر من زندگي در اين دنيا اصلاً چيز بي‌معني و مسخره‌اي نيست.

همه مشكلات زندگي گذرا هستند و بعد از هر سختي راحتي هست.

من با شور و شعف به استقبال همه تجربه‌هاي زندگي مي‌روم.

...

من به خاطر همه اين حرف‌هاي مزخرف خودكشي مي‌كنم.

+ نوشته شده در  چهارم مهر 1388ساعت 20:0  توسط رضا كاوه  | 

قاصدك رفت

حسرت شنيدن دوباره خنياگري بي‌بديل مشكاتيان و آواز داوودي شجريان بر دل ماند پس دوباره گوش به خبر قاصدك مي‌سپاريم و ناله عود را سر مي‌نهيم به انتقام بي‌رحمي روزگار.

بیداد، آستان جانان، سِرّ عشق، نوا و دستان:

اينها هر كدام براي يك عمر زندگي بس بود چه براي تنها چند سالي شيدايي.

 

 

روحش شاد.


+ نوشته شده در  سی ام شهریور 1388ساعت 20:14  توسط رضا كاوه  | 

غم

حالت غالب همه اسفل‌اسافليان همين كلمه دو حرفي است. اما كس ايشان را مغموم نديده است، عصباني و پرخاشخر شايد، خندان و عصبي كم و بيش و حتي خندان و سرمست بسيار، اما مغموم هرگز. اين قوم چنانكه همگان گهگاه به تجربه در عمر دفعاتي ديده‌اند، تن غم به هزار لباس تزوير حجاب مي‌كنند و چشم هر بيننده را دائم‌الايام مي‌فريبند. آدميان اما، اگر در پي خواندن غم از چهره جماعت اسفل‌السافلين برآيند ناكام گردند كه اين قوم هر چه نداند بركردن لباس تزوير به كمال مي‌داند اما اگر در چهره‌اي‌ شاد، عصبي، پرخاشخر و يا متفكر ، احدي نشان غم بينند بي‌گمان حاجت ديدن كسي از جماعت اسفل را از دفتر آمال قلم گيرد.

در ذوالفنوني اين قوم همين بس، كه بلا ترديد از پنج خالص‌ترين بروز احساساتي كه هر كس در زندگي تجربت كرده  يكي دست كم از اين جماعت بوده در جامه تزوير، اگر جملگي نباشند.

يا حق

+ نوشته شده در  بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 17:38  توسط رضا كاوه  | 

ابتلاء

اهالي سرزمين اسفل‌السافلين همه مبتلايانند. اصلاً تعريف اين قوم به همين ابتلاست، ابتلا به سنتي ازلي. سنتي كه با آن پيش روي خزان اين قوم هيچ بهاري نيست. ابتلا به سرزمين اسفل‌السافلين همه جان آدم را در بر مي‌گيرد و زبان را تلخ مي‌سازد و نظر را كور مي‌كند. مبتلا كه شدي بارگاه همه رذيلت‌هايي، آنقدر كه در شمار نايد.

اين مبتلايان با آنكه نامش بر زبان اين قوم از خوف آتش نيايد، نسبتي غريب دارند نسبتي كه آميخته است با ديدن و نديدن، يقين و انكار، كرنش و شورش، وفا و جفا و همه آنگونه كه راه ظلمت مي‌سپرند نه حقيقت.

اين مبتلايان را نه درماني هست نه در پي آنند. اصلاً اين ابتلا "بي‌درماني‌" است. درد اين ابتلا نه دردي آنچنان است كه بتوان گفت. دردي از جنس بي‌دردي.

+ نوشته شده در  هشتم مرداد 1388ساعت 10:7  توسط رضا كاوه  | 

يادداشت‌‌هاي خودكشي -2

بس است اين بازي بچگانه كه «من مي‌روم و تو بمان» اينك «تو بمان تا من بروم.»
+ نوشته شده در  سی و یکم تیر 1388ساعت 21:58  توسط رضا كاوه  | 

دريغ!

به جانم تلخي شيرين يادش يادگار است.

+ نوشته شده در  سی و یکم تیر 1388ساعت 21:55  توسط رضا كاوه  | 

خون جوانان ميهن

جزاي هيچ جرمي ريختن خون جوانان ميهن نيست

+ نوشته شده در  یکم تیر 1388ساعت 10:5  توسط رضا كاوه  | 

سرخر

«سرخر» را الان كمتر استفاده مي‌كنند اما آنها كه استفاده مي‌كنند بيشتر معني مزاحم را از آن مراد مي‌كنند. هميشه مي‌خواستم بدانم اين سرخر يعني چي. اخرش هم نفهميدم اما سر خر بر اساس لغت‌نامه:

«سرخر» بر اساس لغت‌نامه

خلاصه اما: به عربي رأس‌الحمار، چوبي كه سرِ خر بدان برداشته بر كناره مزرعه خربزه  گذارند. كنايه از مردم بي‌حيا، مخل و برهمزن كار، گرانجان كه نه بر جاي خود در مجلس نشيند، كسي كه بي موقع به جايي بيايد و بنشيند كه جاي او نباشد، آنكه حضور يا ورود او مانع گفتاري يا كردن كاري است، مزاحم.
سرخر شدن:
مزاحم
شدن. موي دماغ شدن
.
امثال : سرخر باش صاحب زر باش.

لغت پر كاربردي است، هم فحش دارد، هم ندارد؛ هم به غريبه مي‌شود گفت هم به آشنا.
در افواه به سكون «ر» بيشتر مي‌گويند اما درست آن به كسر «ر» است.

 

+ نوشته شده در  نهم خرداد 1388ساعت 12:29  توسط رضا كاوه  | 

ایرانیان "ابرمرد"

من خزعبلات وطن‌پرستانه (به معني ايران پرستانه) را حقير مي‌شمارم اما جماعت ميهن‌پرست را كاش نظري بر جمله اين عرب غربي مزاج بود:

البرادعی: نمی گویم ایرانیان "ابرمرد" هستند، اما...

 اين اصرار انكاري حتي براي من شيرين است.

+ نوشته شده در  چهارم خرداد 1388ساعت 12:14  توسط رضا كاوه  | 

نظر ناكرده

بر بشر هر لحظه، نظر او هست و اين نظر محيط وجود بشر و نبات و جماد است اما به غلو "نظر ناكردگان" نيز هستند؛

آنانكه مي‌دانند كه نظر او هميشه و همه جا و بر همه چيز هست اما سر به طغيان مي‌كشند. نادانستگان را حرجي نيست اما اين قوم مستوجب اشد شدائدند.

»نظر ناكرده» رنج دوري مي‌داند و دوري مي‌گزيند. «نظر ناكرده» قاعده بازي مي‌داند از آن سر باز مي‌زند. نظر ناكرده را نسيان، رهايي است اما به دام تذكري كه آگاهي نمي‌آورد، گرفتار است. تذكري كه آگاهي نمي‌اورد فرار مي‌اورد و او را كه فرار ممكن نيست پس اين قوم رنج دنيا به عذاب عقبي چه آسان مي‌خرند.

اسفل السافليان جمله نظرناكردگانند. اين قوم چون كه نسيان ندارند مبتلاياني هستند كه از بيهوشي حين جراحي بي‌نصيبند. رنج دوري و رنج آنچه عدم نسيان است وآگاهي نيست دنيا را به كام اين قوم تلخ‌تر از ترياك مي‌نمايد و جزاي وعده شده اميدشان را نااميد.

چون اين شود اين قوم هيچ ندارند جز آرزوي عدم، دريغ و هزار دريغ از وجود.

ابتلاي بي نسياني مر اين قوم بزه پيشه را لذت دنيا برد اما عذاب عقبي مي‌افزايد. دوزخ را جايي هست كه اين قوم را شايد؟

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 18:8  توسط رضا كاوه  | 

هياهو

شيخ عارف چه نغز در تفسير سوره حمد گفته بود:

»عالم، پر هياهوست«


اين كرد با ما آنچه بايد.

 

+ نوشته شده در  هجدهم فروردین 1388ساعت 16:7  توسط رضا كاوه  | 

جواب

همه زندگي اسفل‌السافليان به چرايي مي‌گذرد. پاسخ ار يابند نيز موجب تنزل بيشتر مي‌شود چرا كه اين قوم را دانستن اين جواب از نادانستنش به:

هر دو سوی جاده تو بودی. از شش جهت در محاصره‌ی نگاه تو بودم. زمین خانه‌ی مردگان بود و خورشید مادر. و من کودک تبعیدی تو، به گناه راست گفتن از درگاه تو دور افتاده، در خود بانگ تو را می شنیدم، در خود بانگ تو را می شنوم و فرجام اینهمه بیداد و داد و بازی و فراموشی و خاموشی، سهل و ساده، تو بودی و تو هستی و تو خواهی بود ای یار.

(از پيشواي نادانسته قوم اسفل‌السافلين، يوسفعلي ميرشكاك)

 

+ نوشته شده در  دوازدهم اسفند 1387ساعت 9:59  توسط رضا كاوه  | 

داستانك‌هاي سروش صحت

من خيلي خواننده متون داستاني و روايي نبوده‌ام؛ كوتاه و بلند و متوسط را هم از هم تشخيص نمي‌دهم كه حالا بخواهم مقايسه كنم اما داستانك‌هاي سروش صحت در صفحه آخر ضميمه پنجشنبه‌هاي روزنامه اعتماد، هوش از سرم برده است.

چيزي شبيه برخي فيلم‌هايي كه مي‌پسندم آنهم سكانس اوج فيلم، يعني مجال داستانك روايت شاه سكانس فيلم است در چند خط.

روايت ماليخوليايي از شروع با واقعيت و سفر به ناكجاآباد‌ها و هر بار به دستاويزي معمولي. همه ما تاكسي سوار مي‌شويم، با هم صحبت مي‌كنيم، ساعت مي‌پرسيم يا راديو گوش مي‌دهيم اما آخرش به تفسير ماليخوليايي زندگي نمي‌رسيم.

دست به قلم داستان نبوده‌ام ولي به گمانم بسيار سخت باشد كه در يك لوكيشن تكراري با اجزاي كاملاً محدود و مشخص و در فضاي چند سطري هر بار شاهكاري خلق كني در يك فرم. با چنين رويكردي حتي موضوعات هم منحصر به تعداد محدود مي‌شوند : مرگ، عشق، زمان، تنهايي و ....

اين روايت‌ها اصولاً سينمايي نوشته شده است اما به گمانم از جنس نوشته‌هايي باشد كه تصويري شدنش اصلش را مفتضح مي‌كند.

راستش هميشه حين خواندن اين داستانك‌ها تصور مي‌كنم بازيگر نقش معلم فيلم گاوخوني افخمي راوي قصه است بالاخره همه چيز ماليخوليايي است ديگر.

شايد زماني سعي كنم از روي دستش بنويسم.


+ نوشته شده در  یکم اسفند 1387ساعت 9:24  توسط رضا كاوه  | 

نسناس

برخي واژه‌ها در زبان امروز ما جاي دارند اما معني ندارند و هر كس به فراخور برداشت خود از آن استفاده مي‌كند. اين واژه‌ها و معناي لغوي آنها از دلمشغولي‌هاي من است كه در موضوع «واژه‌ها» به آنها اشاره مي‌كنم.

 

اولين اين واژگان «نسناس» است:

ما معمولاً اين كلمه را به فتح نون معادل صفات زرنگ، قالتاق (خود قالتاق هم ماجرا دارد) ، نامرد، فريب‌كار، دورو و در بيشتر موارد فحشي كه بسته به لحن گفتار بار شوخي يا جدي دارد، بكار مي‌بريم اما لغت‌نامه دهخدا و گويش مختلف اين كلمه به فتح و كسر نون:

 

 نسناس (به فتح نون) وهم نِسناس (به كسر نون):

] ن َ / ن ِ] (ع اِ) ديو مردم. (مهذب الاسماء) (منتهي الارب) (از السامي) (انجمن آرا) (دهار) (ناظم الاطباء). غول. (ناظم الاطباء). جانوري بود چهارچشم سرخ روي درازبالا سبزموي، در حد هندوستان، چون گوسفند بود، او را صيد كنند و خورند اهل هندوستان. (لغت نامه ٔاسدي) (اوبهي). جنسي اند از خلق كه بر يك پاي مي‌جهند. (دهار). نوعي از حيوان كه بر يك پاي جهد. (غياث اللغات از منتخب اللغات و كشف اللغات) (از آنندراج). صاحب حيوةالحيوان نوشته كه: نِسْناس بالكسر، نوعي از حيوان است كه به صورت نصف آدمي باشد چنانكه يك گوش و يك دست و يك پاي دارد و به طور مردم در عربي كلام كند... و در تواريخ بهجت العالم نوشته كه: نسناس در نواحي عدن و عمان بسيار است و آن جانوري است مانند نصف انسان كه يك دست و يك پا و يك چشم دارد و دست او بر سينه ٔ او باشد و به زبان عربي تكلم كند و مردم آنجا او را صيد كرده مي خورند. (از غياث اللغات) (آنندراج). گويند جنسي اند از خلق كه به يك پاي مي جهند. (از مهذب الاسماء) (از برهان قاطع). ديو مردم كه بر يك پاي جهند. (السامي). و به زبان عربي حرف مي زنند. (برهان قاطع). ديو مردم يا نوعي از مردم كه يك دست و پا دارد، و في الحديث: اًن ّ حياً من عاد عصوا رسولهم فمسخهم اﷲ نسناساً، لكل واحد منهم يد و رجل من شق واحد ينقرون كما ينقر الطائر و يرعون كما ترعي البهائم. وگويند كه قوم عاد كه ممسوخ شده بود نيست گرديد و قومي كه بر اين سرشت بالفعل موجود است خلق علي حده [ است ] يا آنها سه جنس اند، ناس و نسناس و نسانس، يا نسانس زنان آنها، يا نسانس گرامي قدر از نسناس است، يا آنها يأجوج و مأجوج است، يا قومي از بني آدم از نسل ارم بن سام، و زبان عربي دارند و به نامهاي عربان مي نامند و بر درخت برمي آيند و از آواز سگ مي گريزند. يا خلقي بر صورت مردم، مگر در عوارض مخالف مردم اند و آدمي نيستند، يا در بيشه ها بر كرانه ٔ درياي هند زندگاني مي كنند و در قديم عربان شكار مي كردند و مي خوردند آنها را. (از منتهي الارب) (آنندراج). حيواني است كه در بيابان تركستان باشد منتصب القامه، الفي القد، عريض الاظفار، و آدمي را عظيم دوست دارد، هركجا آدمي را بيند بر سر راه آيد و در ايشان نظاره همي كند و چون يگانه از آدمي بيند ببرد، و از او گويند تخم گيرد، پس بعد انسان از حيوان او شريف تر است كه به چندين چيز باآدمي تشبه كرد يكي به بالاي راست و دوم به پهناي ناخن و سوم به موي سر. (از چهارمقاله ٔ نظامي عروضي چ معين صص 14-15). خداي تعالي ذريه ٔ او را [ جديس را ] مسخ گردانيد و ايشان را نسناس خوانند، نيم تن دارند و به يكي پاي چنان [ دوند ] كه هيچ اسبي درنيابدشان. (از مجمل التواريخ). آنكه به شكل انسان بود ولي خوي و سرشت انساني در وي نباشد.

 (ناظم الاطباء):

زمين است كوه است دشت است چيست؟         ز نسناس يا ز آدمي ياپري است ؟ (فردوسي.)

حلق بگرفتش ماننده ٔ نسناسي                      برنهادش به گلوگاه چنين داسي. (منوچهري.)

كهش كان ارزيز و الماس بود                           همه بيشه اش جاي نسناس بود. (اسدي.)

يكي گفت تندي مكن با غريو                           در اين بيشه نسناس باشد نه ديو. (اسدي.)

كشم هرچه نسناس آيدم پيش                       اگر صدهزارند و زين نيز بيش. (اسدي.)

كه به آل رسول خويش مرا                             برهاندي از اين رمه ي ْ نسناس. (ناصرخسرو.)

با چنين حال و هيأت و صورت                         بازنشناسدم كس از نسناس. (مسعودسعد.)

در سفر ماه و سال چون نسناس                    ليك برجاي همچو گاو خراس. (سنائي.)

نه ناطق و همه منطق فروش چون طوطي          نه مردم و همه مرده نهاد چون نسناس. (سيدحسن غزنوي.)

به تن ماننده ٔروباه مسلوخ                              به سر ماننده ٔ بتفوز نسناس. (سوزني.)

قلب ريا به نقد صفا چون برون دهم                   نسناس چون به زيور حورا درآورم. (خاقاني.)

از قيد حادثات جهان كي شوم خلاص         نسناس‌وار تا نگريزم ز جور ناس. (علي بيگ خراساني) (از آنندراج).

امثال: ذهب الناس و بقي النسناس. (يادداشت مؤلف).

مردم آبي. (مهذب الاسماء).

جنسي از خلق است. (از اقرب‌الموارد).

جانوري است به شكل انسان، صيد كرده و خورده مي‌شود، يا غير از آن است.

قسمي از بوزينگان است. (از اقرب‌الموارد).

 

نَسناس (به فتح نون):

نسناس. ] ن َ ] (ع اِ) سير. رفتار. نشان. (منتهي الارب) (آنندراج). گويند: قَطَعَ اﷲ نسناسَه ؛ أي سيره و اثره. (منتهي الارب). سيره. (اقرب‌الموارد) ؛ قطع كند خدا سير و اثر و نشان او را. (ناظم الاطباء). || نسناس الانسان و غيره ؛ جهده و صبره. (اقرب‌الموارد). || (ص) قَرَب نسناس ؛ قَرَب شتاب. (منتهي الارب) (آنندراج). سريع. (از اقرب‌الموارد). || شديد. (اقرب‌الموارد). || (اِ) ناقة ذات نسناس ؛ شترماده با باقي مانده ٔ سير. (منتهي الارب) (آنندراج). ذات سير باق. (اقرب‌الموارد) (ناظم الاطباء).

 

نِسناس (به كسر نون):

 ] ن ِ ] (ع اِ) گرسنگي سخت. جوع شديد. (از اقرب‌الموارد).

 

از اين پس هر كه را اين فحش داديد، تصور كنيد كه او را جانوري تك‌پا، سرخ روي با چهار چشم و مو‌هايي سبز و دستي برآمده از سينه خوانده‌ايد.

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم بهمن 1387ساعت 12:47  توسط رضا كاوه  | 

گفتن براي فراموشي

قوم اسفل‌السافلين مشتاق‌ترين مردمانند به فراموشي؛ پيش از اين در مدحت نسيان چه بسيار كه گفته‌ام اما نسيان راز خروش اين قوم است.

اسفل‌السافليان جملگي جيره‌خواران زبان خودند. اي بسا كه «سوراخ ديوار» را بهانة گفتن سازند و فصلي مفصل در باب عشق به سوراخ ديوار يا شكوه از تنگي يا گشاديش به زبان ساده يا مقلق، كهن يا نو و به تفصيل بخوانند و بنگارند. اين قوم همه يادآوري‌ها را آنقدر مي‌گويند و مي‌نويسند كه موضوع بالكل از فرط تظاهر پنهان شود.

گفتن و نوشتن بسيار، مفر ايشان است از يادآوري به فراموشي؛ از اين روست كه بسيار و بي‌مهابا مي‌گويند و مي‌گويند و مي‌گويند اما در گفتنِ بسيار، چيزي پنهان نمي‌ماند.

از اين رو اين قوم سري ندارند حتي «گفتن براي فراموشي» ايشان هم رازي ناگفته نيست زيركان اين قوم اما در گفتن پريشاني پيشه مي‌سازند تا با با گل‌آلود كردن آب، راه تشخيص نماند. اينگونه است كه اين قوم، پريشان و متناقض مي‌گويند و مي‌نويسند.

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 10:28  توسط رضا كاوه  | 

درد نامه 2

مهرداد اوستا رواي شيرين‌بيانِ درد در روزگار ماست؛

شيريني وصف درد او نوازنده روح دردمنداني است كه درد از خود مخفي ندارند :


باز آی که چون برگ خزانم رخ زرديست                با یاد تو دمسازِ دل من، دم سردیست

گر رو به تو آورده‏ام از روی نیازیست                  ور دردِسری می‏دهمت از سر دردیست

در عرصه اندیشه من، با که توان گفت                 سرگشته چه فریادی و خونین چه نبردیست

از راهروان سفر عشق، در این دشت                  گلگونه سرشکیست اگر راهنوردیست

غمخوار بجز درد و وفادار بجز درد                         جز درد که دانست که این مرد چه مردیست

«از درد سخن گفتن و از درد شنیدن                   با مردم بی‏درد، ندانی که چه دردیست»

چون جام شفق، موج زند خون به دل من            با این همه دور از تو مرا چهره زردیست

زین لاله بشکفته در دامن صحرا                         هر لاله نشانِ قدمِ راهنوردیست

یا خون شهیدیست که جوشد ز دل خاک             هر جا که در آغوش صبا غنچه ورديست

+ نوشته شده در  بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 20:11  توسط رضا كاوه  |